[همزمان با تشییع رهبر شهید در تهران، قم، کربلا، نجف و مشهد، جمع زیادی از مستندسازان با دوربین‌های خود از این روز ماندگار تصویربرداری کردند تا از لحظه‌ای که تاریخ ایران در آن آرام می‌گرید، تصویری ثبت شود. این روزهای تلخ وداع با رهبر محبوب مردم، دو روز متوالی در مصلی دنبال شد تا پیکر آن چراغ راه، برای همیشه از پایتخت خداحافظی کند. در عراق هم تولید مستند «آخرین دیدار» ادامه داشت و فیلمسازان ایران با تمام وجود دنبال قاب‌هایی بودند که نسل‌های آینده بتوانند بفهمند تیرماه 1405 چه روزهایی برای کشور بودند.

امیرحسین نوروزی، یکی از نام‌آشناهای میدان فیلم‌سازی کشور، از روزهای وداع و تشییع روایت می‌کند و در همین ارتباط یادداشتی نوشته که حال و هوای آن روزها را ثبت می‌کند. این یادداشت با عنوان «وقتی نمی‌شود هم قاب بست و هم دل» منتشر شد و در ادامه متن او را می‌خوانید.

«صبح روز اول وداع بود و همراه برادرم امین قدمی به دنبال یک قاب ناب می‌گشتیم. ناگهان تابوت شهدا از میان جمعیت نمایان شد؛ جمعیت بی‌وقفه به هم می‌پیچید و در میان آن صدایی نازک از گریه بلند می‌شد. پسر کوچکی در آغوش مادرش بی‌تاب بود و فریاد می‌زد؛ نفسش به سختی می‌آمد و قلبم از شدت احساس در سینه می‌تابید. نمی‌توانستم بمانم و رو به دوربین نروم؛ در همان لحظه دلم پاره شد و فهمیدم که هیچ قاب یا فتوای ثبت این لحظه نمی‌تواند دل آن پسر را آرام کند.

مادر گفت که پسرش برای تقدیم گلی به تابوت آقا آمده است. ما به سمت دیوارها رفتیم تا گل را بالا بیندازد، اما گل به دیوار نرسید و میان جمعیت گم شد. پسر هم دست‌بردار نبود و دنبال گل می‌گشت. در آن غوغا من نمی‌دانستم چه کنم؛ آیا باید با دوربین کار کنم یا دل پاره‌ی او را آرام کنم؟ امین برای آرام کردن پسر کنار او ماند و من هرکاری کردم نتوانستم دست به دوربین ببرم. بی‌قرار شدم و از شدت نگرانی به دنبال راهی برای رسیدن به گل و آرام کردن بچه گشتم.

در آن لحظه، مردی با لباس سیاه بالای دیوار نشست و کم‌کم دستش را به گل رساند؛ پسر دوباره آرام گرفت و مادرش هم به آرامش رسید. پسر با دیدن گلش، به آرامی ساکت شد و به ما نگاه کرد؛ مادرش دستانش را گرفت و از ما تشکر کرد و آن دو طی موج جمعیت گم شدند. امین پرسید آیا می‌دانی پسر کی بود؟ مادر او گفت که فرزند شهید است؛ پدرش در جنگ دوازده روزه شهید شده و از نیروهای هوانیروی فضاپای لانچر بود. او مدتی بود در آرزوی دیدن آقا بود… در آن لحظه فهمیدم که نه قاب بستم و نه دل.»

انتهای پیام/]

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *